محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4906

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ترا به راهى مىبرم كه ناگهان ابو جعفر خويشتن را با تو در كوفه ببيند . » گويد : اما او نپذيرفت . گفت : « ما مردم ربيعه اهل شبيخونزدنيم بگذار به ياران عيسى شبيخون بزنم . » گفت : « من شبيخون زدن را خوش ندارم . » هريم گويد : به ابراهيم گفتم : « بر اين مرد غلبه نخواهى يافت تا كوفه را بگيرى ، اگر كوفه از پس حصارى شدن وى از آن تو شد ، كار وى به سر رسيده است ، من در آنجا كسانى دارم ، بگذارم نهانى آنجا بروم و محرمانه براى تو دعوت كنم آنگاه علنى كنم كه آنها اگر بشنوند كسى سوى تو دعوت مىكند اجابت وى مىكنند ، اگر ابو جعفر از اطراف كوفه سر و صدايى بشنود تا حلوان چيزى جلو او را نمىگيرد . » گويد : رو به بشير الرجال كرد و گفت : « اى ابو محمد راى تو چيست ؟ » گفت : « اگر به آنچه مىگويد اطمينان داشتيم راى درستى بود ولى اين بيم هست كه گروهى از آنها دعوت ترا بپذيرند و ابو جعفر سپاهى سوى آنها فرستد و بىگناه و مشكوك و كوچك و بزرگ را پايمال كند كه گناه آن را به گردن گرفته اى و به مقصود نيز نرسيده اى » گويد : به بشير گفتم : « وقتى براى نبرد ابو جعفر و ياران وى برون شدى از كشته شدن ضعيف و خردسال و زن و مرد باك داشتى ؟ مگر نبود كه پيمبر خدا صلى الله - عليه و سلم ، دستهء سپاه مىفرستاد كه نبرد مىكردند و در اثناى آن نظير آنچه تو خوش ندارى رخ مىداد ؟ » گفت : « آنها مشركان بودند اما اينان اهل دين و دعوت و قبلهء ما هستند و حكم اينان بجز حكم آنان است . » گويد : ابراهيم از راى بشير تبعيت كرد و به هريم اجازه نداد . آنگاه ابراهيم